دسته‌بندی نشده

خطبه بدون «الف» علی‌(ع)

خطبه بدون «الف» علی‌7

در خاتمه به جهت تیمن و تبرک نمودن کتاب، دو خطبه‌ بدون نقطه و بدون الف مولایمان حضرت علی7 را نقل می‌کنم که یکی از معجزات کلامی و شاهکار ادبی آن حضرت می‌باشد.

روزی امیرالمؤمنین علی7 در کنار اصحابش نشسته بود، و یاران آن حضرت در مورد «خط» و حرف «الف» که از همه بیشتر مورد استعمال قرار گرفته است بحث می‌کردند و اینکه صحبت کردن بدون بکارگیری آن بسیار مشکل و دشوار است. حضرت با شنیدن این صحبت‌ها بدون درنگ شروع به خطبه طولانی کرد که از نظرتان می‌گذرد:

این خطبة شریفه، که از معجزات آن حضرت در فنّ بلاغت و فصاحت و ادب عربیّت است، و مشتمل بر مبانی معنوی بس بلند و معانی دلنواز بس ارزشمند است، در برخی از کتب قدماء، از آن جمله در کتاب گرانسنگ «جُنَّةُ الأمانِ الواقِيَةُ وَ جَنَّةُ الإیمانِ الباقِیَةُ» (یعنی: سپر محافظ و امان، و بهشت جاودان ایمان) (صفحات 742ـ 744) روایت شده است. این کتاب، معروف به «مصباح کفعمی» و مؤلّف آن: شیخ تقیّ‌الدین ابراهیم بن علیِ کَفعَمی (رِضوانُ‌اللهِ عَلَیه) است (840ـ905 هجری قمری) و در باب ادعیه و زیارات می‌باشد. کفعمی کتاب مصباح را بعد از کتاب معروف دیگرش «البلد الأمین» نوشته و در حقیقت، مصباح، منتخب و خلاصه‌ای از بلدالامین است.

علامه مجلس (اَعلَی اللهُ مَقامَه) نیز در بحارالانوار، این خطبه را روایت نمود؛ ولی اختلافاتی با آنچه کفعمی و دیگران روایت کرده‌اند، دارد؛ و حقیر (سیداحمد سجادی) به ناچار، در مواضع اختلاف، آنچه را که با قواعد عربیّت و موازین فصاحت و بلاغت، سازگارتر بوده، ترجیح دادم، و اصل و مبنا را بر بحارالانوار علامه مجلسی(ره) نهادم.[1]

«حَمِدتُ مَن عَظُمَت مِنَّتُهُ، وَ سَبَغَت نِعمَتُهُ، وَ سَبَقَت رَحمَتُهُ، وَ تَمَّت کَلِمَتُهُ، وَ نَفَذَت مَشیَّتُهُ، وَ بَلَغَت حُجَّتُهُ، وَ عَدَلَت قَضَیَّتُهُ وَ سَبَقَت غَضَبَهُ رَحمَتُهُ حَمِدتُهُ حَمدَ مُقِرٍّ بِرُبوبِیَّتِهِ، مُتَخَضِّعٍ لِعُبودیَّتِهِ، مُتَنَصِّلٍ مِن خَطیئتِهِ، مُعتَرِفٍ بِتَوحیدِهِ، مُستَعیذٍ مِن وَعیدِهِ، مُؤَمِّلٍ مِن رَبِّهِ مَغفِرَةً تُنجیهِ یَومَ یَشغَلُ کُلٌّ عَنِ فَصیلَتِهِ وَ‌بَنیهِ، وَ‌ نَستَعینُهُ، وَ نَستَرشِدُهُ، وَ نُؤمِنُ بِهِ، وَ‌ نَتَوَکَّلُ عَلَیهِ، وَ شَهِدتُ لَهُ شُهُودَ عَبدٍ مُخلِصٍ موقِنٍ، وَ فَرَّدتُهُ تَفریدَ مُؤمِنٍ مُتَیَقِّنٍ، وَ وَحَّدتُهُ تَوحیدَ عَبدٍ مُذعِنٍ لَیسَ لَهُ شَریکٌ فی مُلکِهِ، وَ لَم یَکُن لَهُ وَلِیٌّ فی صُنعِهِ، جَلَّ عَن مُشیرٍ وَ‌وَزیرٍ، وَ تَنَزَّهَ عَنِ مِثلٍ وَ عَونٍ وَ مُعِینٍ وَ نَظیرٍ، عَلِمَ فَسَتَرَ، وَ بَطَنَ فَخَبَرَ، وَ مَلَکَ، فَقَهَرَ، وَعُصِیَ فَغَفَرَ، وَ عُبِدَ فَشَکَرَ، وَ حَکَمَ فَعَدَلَ، وَ تَکَرَّمَ وَ تَفَضَّلَ، لَن یَزول وَلم یَزلُ، وَ لَیسَ کَمِثلِهِ شَیءٌ، وَ هُوَ قَبلَ کُلِّ شَیءٍ وَ بَعدَ کُلِّ شَیءٍ، رَبٌّ مُتَفَرِّدٌ بِعِزَّتِهِ، مُتَمَلِّکٌ بِقُوَّتِهِ، مُتَقَدِّسٌ بِعُلُوِّهِ، مُتَکَبِّرٌ بِسُمُوِّهِ لَیسَ یُدرِکُهُ بَصَرٌ، وَ لَم یُحِط بِهِ نَظَرٌ، قَوِیٌّ، مَنیعٌ، بَصیرٌ، سَمیعٌ، عَلیٌّ، حَکیمٌ، رَئوفٌ، رحیمٌ، عزیزٌ، علیمٌ، عَجَزَ فی وَصفِهِ مَن وَصَفَهُ، وَ ضَلَّ عَن نَعتِهِ مَن عَرَّفَهُ، قَرُبَ فَبَعُدَ، وَ بَعُدَ فَقَرُبَ، یُجیبُ دَعوَةَ مَن یَدعوهُ، وَ یَرزُقُهُ وَ یَحبوهُ، ذو لُطفٍ خَفِیٍّ، وَ بَطشٍ قَوِیٍّ، وَ رَحمَةٍ موسِعَةٍ، وَ عُقوبَةِ موجِعَةٍ، رَحمَتُهُ جَنَّةٌ عَریضَةٌ مونِقَةٌ، وَ عُقوبَتُهُ حَجیمٌ مَمْدُودَةٌ موبَقَةٌ، وَ شَهِدتُ بَبَعثِ مُحَمَّدٍ عَبدِهِ وَ رَسولِهِ و نَبِیَّهِ صَفیِّهِ وَ حَبیبِهِ وَ خَلیلِهِ، بَعَثَهُ فی خَیرِ عَصرٍ، وَ حینَ فَترَةٍ، وَ کُفرٍ، رَحمَةً لَعَبیدِهِ، وَ‌مِنَّةً لِمَزیدِهِ، خُتِمَ بِهِ نُبُوَّتَهُ، وَ وَضَحَتْ بِهِ حُجَّتَةُ، فَوَعَظَ، وَ نَصَحَ، وَ بَلَّغَ، وَ‌ کَدَحَ، رَؤفٌ بَکُلِّ مُؤمِنٍ، رَحیمٌ، سَخیٌّ، رَضیٌّ وَلِّیٌ زَکِیٌّ عَلَیهِ رَحمَةٌ، وَ تَسلیمٌ، وَ بَرَکَةٌ، وَ تَعظیمٌ، وَ تَکریمٌ مِن رَبٍّ غَفورٍ رَحیمٍ قَریبٍ مُجیبٍ حَلیمٍ وَصَّیَّتُکُم مَعشَرَ مَن حَضَرَ بِوَصیَّةِ رَبِّکُم، وَ ذَکَّرتُکُم بِسُنَّهِ نَبیِّکُم، فَعَلَیکُم بِرَهبَةٍ تُسَکِّنُ قُلوبَکُم، وَ خَشیَةٍ تَذری دُموعَکُم، وَ تَقیَّةٍ تُنجیکُم قَبْلَ یَومٍ یُذهِلُکُم، وَ تُبلیکُم یَومَ یَفوزُ فیهِ مَن ثَقُلَ وَزنُ حَسَنَتِهِ، وَ خَفَّ وَزنُ سَیِّئَتِهِ، وَلتَکُن مَسئَلَتُکُم مَسئَلَةَ ذُلٍّ، وَ خُضوعٍ و تَمَلُّقٍ وَ شُکرٍ، وَ خُشوعٍ، وَ تَوبَةٍ، وَ نُزوعٍ، وَ نَدَمٍ وَ رُجوعٍ، وَ لیَغتَنِم کُلُّ مِنکُم، صِحَّتَهُ قَبلَ سُقمِهِ، وَ شَیبَتَهُ قَبلَ هِرَمِهِ، وَ سِعَتَهُ قَبلَ فَقْرِهِ، وَ فَرْغَتَهُ قَبلَ شُغُلِهِ، وَ حَضَرَهُ قَبلَ سَفَرِهِ، قَبلَ مَوتِهِ قَبْلَ یَهِنَ وَ یَهرَمُ، وَ یَمرَضُ، وَ یَسقَمُ، وَ یَمِلُّهُ طَبیبُهُ، وَ یُعرِضُ عَنهُ حَبیبُهُ وَ یَنْقَطِعَ عُمُرُهُ وَ یَتَغَیَّرُ عَقلُهُ، وَ لیَقطَعٌ عُمرُهُ، ثُمَّ قِیلَ: «هُوَ مَوْعُوکٌ وَ جِسْمُهُ مَنْهُوکٌ!»، ثُمَّ جَدَّ فِی نَزْع شَدِیدٍ، وَ حَضَرَهُ کُلُّ قریبٍ وَ بَعیدٍ، فَشَخَصَ بِبَصَرِهِ، وَ طَمَحَ بِنَظَرِهِ، وَ رَشَحَ جَبینُهُ، وَ سَکَنَ حَنینُهُ، وَ جَذَبَت نَفسُهُ، وَ بُکَت عِرسُهُ، وَ حَضَرَ رَمسُهُ، وَ یُتِمَّ مِنهُ وُلدُهُ، وَ تَفَرَّقَ عَنهُ عَدَدُهُ، وَ فُصِمَ جَمعُهُ، وَ‌ ذَهَبَ بَصَرُهُ وَ‌ سَمعُهُ، وَ جُرِّدَ، وَ غَُسِّلَ، وَ عُرِیَ، وَ نُشِفَ، وَ سُحِیَ، وَ بُسِطَ لَهُ، وَ هیِّیَ وَ نُشِرَ عَلَیهِ کَفَنُهُ، وَ شُدَّ مِنهُ ذَقَنُهُ، وَ قُمِّصَ، وَ عُمِّمَ، وَ لُفَّ، وَ وُدِّعَ وَ سُلَّمَ؛ وَ حُمِلَ فَوْقَ سَرِیرِ، وَ صُلِّیَ عَلَیْهِ بِتَکْبِیرِ، بِغَیْرِ سُجُودٍ وَ تَعْفِیرِ، وَ نُقِلَ مِنْ دُورِ مُزَخرَفَةٍ، وَ قُصورٍ مُشَیَّدَةٍ، وَ فُرُشٍ مُنَجِّدَةٍ وَ حُجَرٍ مُنَضَّدَةٍ فَجُعِلَ فی ضَریحٍ مَلحودَةٍ، ضَیِّقٍ مرصودٍ بِلِبنٍ، مَنضودٍ، مُسَقَّفٍ بِجُلمودٍ، وَ هیلَ عَلیهِ حَفَرُهُ، وَ حُثِیَ عَلیهِ مَدَرُهُ، وَ تَحَقَّقَ حَذَرُهُ، وَ نُسِیَ خَبَرُهُ وَ رَجَعَ عَنهُ وَلیُّهُ، وَ‌ نَدیمُهُ، وَ نَسیبُهُ، وَ‌ حَمیمُهُ، وَ تَبَدَّلَ بِهِ قرینُهُ، وَ حَبیبُهُ، فَهُوَ حَشْوُ قَبرٍ، وَ رَهینُ قَفرٍ، یَدِبُّ فی جِسمِهِ دودُ قَبرِهِ وَ یَسیلُ صَدیدُهُ مِن مِنخَرِهِ، تُسحَقُ ثَوبُهُ وَ لَحمُهُ، وَ‌ یُنشَفُ دَمُهُ، وَ یُرَّمُ عَظمُهُ، حَتّی یَومَ حَشرِهِ، فَیُنشَرُ مِن قَبرِهِ، وَ یُنفَخُ فِی الصّورِ، وَ یُدعی لِحَشرٍ وَ نُشورٍ، فَثَمَّ بُعثِرَت قُبورٌ، وَ حُصِّلَت سَریرَةٌ فی صُدورٌ، وَجیء بِکُلِّ نَبیٍّ، وَ صِدّیقٍ، وَ شَهیدٍ، وَ مِنطیقٍ، وَ تَوَلّی لِفَصلِ حُکمِهِ رَبٌّ قدیرٌ، بِعَبیدِهِ خَبیرٌ وَ بَصیرٌ، فَکَم مِن زَفَرةٍ تُضنیهِ، وَ حُسرَةٍ تُنضیهِ، فی مَوقِفٍ مَهیلٍ عَظیمٍ، وَ مَشهَدٍ جَلیلٍ جَسیمٍ، بَینَ یَدَی مَلِکٍ کَریمٍ، بِکُلِّ صَغیرَةٍ وَ کَبیرَةٍ عَلیمٍ، فحینَئِذٍ یُلجِمُهُ عَرَقُهُ، وَ یَحفِزُهُ قَلَقُهُ، فعَبرَتُهُ غَیرُ مَرحومَةٍ، وَ صَرخَتُهُ غَیرُ مَسموعَةٍ، وَ حُجَّتُهُ غَیرُ مَقبولَةٍ، وَ بَرَزَتْ صَحیفَتُهُ، وَ تَبَیَّنَتْ جَریرَتُهُ، وَ نَطَقَ کُلُّ عُضوٍ مِنهُ بِسوءِ عَمَلِهِ وَ شَهِدَت عَینُهُ بِنَظَرِهِ وَ یَدُهُ بِبَطشِهِ وَ رِجلُهُ بِخَطوِهِ وَ جِلدُهُ بِمَسِّهِ وَ فَرجُهُ بِمَسِّهِ وَ یُهَدِّدُهُ مُنکَرٌ وَ نَکیرٌ وَ کَشَفَ عَنهُ حَیْثُ بَصیرٌ فَسُلسِلَ جیدُهُ وَ غُلَّت یَدُهُ وَ سیقَ یُسحَبُ وَحدَهُ فَوَرَدَ جَهَنَّمَ بَکَربٍ شَدیدٍ وَ ظَلَّ یُعَذَّبُ فی جَحیمٍ وَ یُسقی شَربَةً مِن حَمیمٍ تَشوی وَجهَهُ وَ تَسلخُ جَلدَهُ یَضرِبُهُ زَبینَتُهُ بِمَقمَعٍ مِن حدیدٍ یَعودُ جَلدُهُ بَعدَ نَضجِهِ بِجلدٍ جَدیدٍ یَستَغیثُ فَیُعرِضُ عَنهُ خَزَنَةُ جَهَنَّمُ وَ یَستَصْرِخُ فَیَلبَثُ حُقبَهُ بِنَدَمٍ نَعوذُ بِرَبٍّ قَدیرٍ مِن شَرٍّ کُلِّ مَصیرٍ وَ نَسئَلُهُ عَفوَ مَن رَضیَ عَنهُ وَ مَغفَرَةِ مَن قَبِلَ مِنهُ فَهُوَ وَلیُّ مَسئَلَتی وَ مُنحُجِ طَلِبَتی فَمَنْ زُحْزِحَ عَنْ تَعْذِیبِ رَبِّهِ جُعِلَ فِی جَنَّتِهِ بِقُربِهِ، وَ خُلِّدَ فِی قُصُورِ وَ نِعَمِهِ، وَ مُکِّنَ مِن حورٍ عینٍ وَ حَفَدَةٍ وَ طیفَ عَلَیهِ بِکُئوسٍ وَ سَکَنَ حَظیرَةَ مُشَّیَدَةً وَ مَکُنَ فَردَوسٍ، وَ تَقَلَّبَ فی نَعیمٍ، وَ سُقِیَ مِن تَسنیمٍ وَ شَرِبَ مِن عَینٍ سَلسَبیلٍ، مَمزوجَةٍ بَزَنجَبیلٍ مَختومَةٍ بِمِسکٍ وَ عَبیرٍ مُستَدیمٍ لِلحُبورِ مُستَشعِرٍ لِلسُّرورِ یَشرَبُ مِن خُمورٍ فی رَوضٍ مُشرِقٍ مُغدِقٍ لَیسَ یَصدَعُ مَن شَرِبَهُ، یُشْرَبُ مِنْ خَمْرِ مَعْذُوبٍ شُرْبُهُ، لَیسَ یَنزِفُ لُبُّهُ؛ هذِهِ مَنزِلَةُ مَن خَشِیِ رَبَّهُ‌ وَ حَذَّر نَفسَهُ وَ تِلکَ عُقوبَهُ مَن عَصَی مُنشِئَهُ وَ‌سَوَّلَت لَهُ نَفسُهُ مَعیصَةُ مُبْدِئِهِ؛ لَهُوَ ذلِکَ قَولٌ فَصلٌ وَ حُکمٌ عَدلٌ خَیرُ قَصَصٍ قَصَّ وَ‌ وَعظٍ بِهِ وَ نُصَّ تَنزیلٌ مِن حَکیمٍ حَمیدٍ نَزَلَ بِهِ روحُ قُدُسٍ مُبینٍ عَلی نَبیٍّ مُهتَدٍ مَکینٍ صَلّت عَلَیهِ رُسُلٌ سَفَرَةٌ مُکَرَّمونَ بَرَرَةٌ عُذتُ بِرَبٍ رَحیمٍ مِن شَرِّ کُلِّ رَجیمٍ، فَلْیَتَضَرَّعْ مُتَضَرٍّ عُکُم و لْیَبتَهِلْ مُبتَهِلُکُمْ، «فَنَستَغفِرُ رَبَّ کُلِّ مَربوبِ لی وَ لَکُم؛[2]

ترجمه خطبه بدون الف مولای متقیان

ستایش می‌کنم کسی را که منّتش عظیم است و نعمتش فراوان؛ و رحمتش بر غضبش پیشی گرفته است. سخن و حکم او تمامیّت یافته و قطعی است؛ خواست او نافذ و برهانش رسا و حکمش بر عدالت است.

ستایش می‌کنم، به سان سپاس آن که معترف به ربوبیّتش و پرخضوع در بندگی اوست. و از گناه خویش بریده و کنده شده و به توحید او اقرار می‌نماید. و از وعید و بیم عذابش به خود او پناه می‌برد. و از درگاه پروردگارش امیدوار آمرزش است که او را نجات بخشد، در روزی که انسان را به گرفتاری خویش مشغول و از بستگان و فرزندانش غافل می‌سازد.

از او یاری و هدایت می‌جوییم و به او ایمان داریم و بر او توکّل می‌کنیم. از ضمیری با اخلاص و یقین، برای او به توحید گواهی می‌دهم و او را به یکتایی می‌شناسم. یکتاشناسی فردی مؤمن و استوار در یقین. و او را یگانه می‌شمارم، یگانه دانستن بنده‌ای خاضع، نه در پادشاهی خود شریکی دارد و نه در آفرینشش یاوری. برتر از آن است که مشاور و وزیری داشته باشد و منزّه است از داشتن همانند و نظیری. بر کردارها آگاهی یافت و پوشیده داشت. و از نهان امور مطّلع گردید و بدان آگاه است و اقتدار و چیرگی دارد. نافرمانی گشت و آمرزید، طاعت و بندگی‌اش نمودند و او شکرگزاری نمود. فرمان‌روایی کرد و عدالت گسترد؛ و برتر از شائبه‌ی هر نقص و عیبی است و آنچه شایسته‌ی هر چیزی بود، به او عطا فرمود.

همیشه بوده و هست و هیچ‌گاه زوال نمی‌یابد. و چیزی همانندش نیست. و او پیش از هر چیزی است و پس از هر چیزی. پروردگاری است که به عزّتش یگانه و به قدرت خویش پادشاه و مقتدر. و به برتری شأنش پاک و منزّه است. و به علوّ مقامش حق خود را بزرگ می‌شمارد. دیده‌ای او را نمی‌بیند و نگرش در معرفت بر او احاطه پیدا نمی‌کند. قوی و مقتدر و بینا و شنوا و برتر و حکیم و رئوف و مهربان و عزتمند و داناست. هر آن‌که به توصیف او برآید، در وصفش حیران ماند. به آفریدگان نزدیک است و در رفعت مقام، از آن دور است. به علوّ شأنش از آنان دور است و به آنان نزدیک است، و دعای کسی را که او را بخواند، اجابت می‌کند. و به بنده‌اش روزی می‌دهد و بدو عطا می‌فرماید. دارای لطفی است پنهان و قهری قوی و رحمتی گسترده و کیفری دردناک. رحمتش بهشتی و پهناور ‌زیباست و کیفرش جهنمی دربسته و هلاکت‌بار.

و گواهی می‌دهم به بعثت محمد صلی‌الله علیه و آله، بنده و فرستاده و برگزیده و حبیب و خلیلش که او را در بهترین و ضروری‌ترین برهه و در دوران گسیختگی وحی و کفر به عنوان رحمتی مبعوث فرمود. خداوند کار برانگیختن پیامبران به پیامبری از جانب خود را به وسیله او به پایان رسانید و برهان خویش را با وی قوّت بخشید و آن بزرگوار نیز موعظه فرمود و خیرخواهی نمود و به سختی کوشید، نسبت به هر مؤمنی رئوف و مهربان بود. سروری بخشنده و پاک گهر و راضی به قضا و حکم حق بود. رحمت و سلام و برکت و تعظیم و تکریمی ویژه و فراوان از سوی پروردگاری آمرزنده و مهربان و نزدیک و اجابت کننده، بر او باد.

ای گروهی که نزدم حاضرید؛ شما را به تقوای پرودرگاتان سفارش می‌کنم و به شیوه پیامبرتان یادآوری می‌نمایم. پس بر شما باد به ترسی که در دلهایتان جای گیرد و هراسی که اشکتان را جاری کند و تقوایی که نجاتتان بخشد، در روزی که هر که وزن نیکی‌اش سنگین و وزن کار بدش سبک باشد، رستگار شود. درخواست شما از پروردگارتان درخواستی توأم با ذلّت و افتادگی و شکرگزاری و فروتنی و توبه و کنده شدن از گناه و پشیمانی و بازگشت به طاعت باشد.

هر کدامتان که غنیمت شمار فرصت است، عافیتش را پیش از بیماری و پیری‌اش را پیش از تهی دستی و فراغتش را پیش از گرفتاری و مشغولیت و زمان حضورش را پیش از کوچ، غنیمت بشمارد. پیش از آن‌که پیر شود و گرفتار بیماری و ناخوشی گردد و به حالتی افتد که طبیبش از او ملول شود و نزدیکترین دوستش نیز از او روی گرداند و عقلش تباه گردد و رشته عمرش بگسلد. آن‌گاه گفته شود که فلانی به سختی بیمار است و تنش به شدّت نحیف شده و در بستر احتضاری سخت افتاده است. و هر خویش و بیگانه‌ای به عیادت و وداع به بالینش آمده است. پس دیده‌اش را با خیرگی به بالا افکنده، نگاهش را بدان سو دوخته، پیشانی‌اش عرق کرده، ناله‌های دردآلودش آرام شده و جانش گرفته شد.

در چنین حالی می‌بینی که تیره‌بختی به همسرش روی آورده، گورش را کندند و فرزندانش بی‌سرپرست ماندن و نفراتش از دور او پراکنده شدند و آنچه جمع‌آوری کرده بود، تقسیم شده و بینایی و شنوایی‌اش از بین رفته است. هم‌اکنون می‌بینی رویش پوشانده، دست و پایش کشیده، رو به قبله‌اش کشیده‌اند و برهنه‌اش نموده، غسلش داده‌اند؛ از هر جامه و پیرایه‌ای عاری‌اش داشته، خشکش نموده‌اند و پارچه‌ای بر او افکنده و بر او کشیده‌اند و آماده‌اش نموده، قطعه دیگر کفنش را نیز بر او افکنده‌اند، به گونه‌ای که از آن کفن چانه‌اش را بسته، پیراهن و عمامه هم برایش قرار داده، در لفافش پیچیده‌اند و نزدیکان با او وداع نموده، بدرودش گفتند.

اینک می‌نگری بر تابوتش حمل نمودند و با تکبیر بر او نماز گزارند و از خانه‌های پر زرق و برق و قصرهای مجلّل، با اتاق‌های منظّم و پی در پی، منتقل شده است. در گوری که برایش کنده‌اند، گذاشته شد. گوری که تنگ است و با خشت‌های محکم چیده شده و سقفش با تخته سنگ‌هایی پوشیده شده است و خاک قبرش را بر او ریخته، کلوخ بر او پاشیدند. پس آنچه که از آن هراسان بود، واقع شد و خبرش به فراموشی سپرده شد و کسانی که یار و همنشین و خویشاوند و دوست او بودند، از وی برگشتند و تنهایش گذاشتند و همدم و رفیق و یار و ندیمش، کسانی دیگر به جای او برگزیدند.

اکنون درون قبری قرار گرفته و به مکان‌ تنها و خلوتی سپرده شده. کرم‌های قبر در بدنش می‌دوند و خون و چرک از بینی‌اش روان است و جامه و بدنش فرسوده می‌شوند، خونش می‌خشکد و استخوانش فرسوده می‌شود. و بدین گونه است تا روز حشر او؛ که از قبرش برانگیخته شود و در صور دمیده شود و برای حشر و نشر فرایش خوانند. پس آنجاست که قبور، زیر و رو می‌گردد و آنچه در سینه‌ها است، بیرون کشیده و هویدا می‌شوند و هر پیامبر و صدیق و شهید سخنوری که مجاز به تکلّم است، آورده می‌شوند.

داوری قاطع آن روز را پروردگاری به عهده دارد که مقتدر بر بندگانش و آگاه و بینا به حالشان است. پس بسا ناله‌هایی که او را رنجور و زمین‌گیر و حسرتی که فرسوده و نحیفش می‌گرداند. در جایگاهی هولناک و عظیم و مجتمعی بزرگ و وسیع، در مقابل پادشاهی بزرگوار که به هر کار کوچک و بزرگی داناست. در آن هنگام عرقش تا به دهان می‌رسد و اضطراب و ناراحتی‌اش، آرامش او را می‌رباید. اشکش مایه ترحّم بر وی نمی‌شود و ناله‌اش شنیده و بدان توجّه نمی‌گردد. و دلیل و عذر او پذیرفته نخواهد بود. نامه عملش به سویش باز می‌گردد. و به وی سپرده می‌شود و بدی کردارش بر او و دیگران بیان می‌شود. هر عضوی از او به بدی کارش گواهی می‌دهد. چشمش به نگاه او به حرام و دستش به سخت‌گیری بی‌مورد او و پایش به گام برداشتن به سوی حرام، پوستش به لمس نامشروع و شرمگاهش به تماس به حرام گواهی می‌دهند. فرشتگان نکیر و منکر او را به عذاب وحشتناک تهدید می‌کنند و خداوند بینا از کارش پرده برمی‌دارد.

پس زنجیر در گردنش افکنده، دستش با غل بسته می‌شود و کشان‌کشان و در تنهایی رانده می‌شود. و در آتش دوزخ عذاب می‌گردد. شربتی از آب داغ به وی نوشانده می‌شود که چهره‌اش پخته و پوستش را می‌کند. فرشته مأمور عذاب او به سوی آتش می‌راندش، او را با گرزی آهنین می‌زند، پیوسته پوستش پس از پخته شدن، به پوستی جدید برمی‌گردد و تبدیل می‌شود. و فریاد استمداد برمی‌آورد، ولی مأموران جهنم از او روی بر می‌گردانند. و فریاد سر می‌دهد و با ندامت دوران طولانی‌اش را در جهنم می‌ماند.

به پرودرگار توانا، پناه می‌بریم از شرّ هر سرانجام ناخجسته‌ای و از او عفو می‌طلبیم به سان عفو کسانی که از آنان راضی گردید و آمرزش می‌جوییم همانند کسانی که ایمان و طاعتشان را از آنان پذیرفت. زیرا تنها اوست که کفیل خواهش و تقاضای من است.

پس هر که از عذاب پروردگارش دور گردانده شود، در قرب حضرتش در بهشت سکنا گزیند و در قصرهایی مزیّن جاودانه ماند و از حوریان زیبا و سیه چشم و خادمان بهشتی بهره‌مند می‌گردد. و جام‌هایی مملو از خوراکی و نوشیدنی پیرامونش می‌گردانند و در جایگاه منیع و ممتاز بهشت مسکن یابد و در نعمت‌های سرشار به سر برد و از تسنیم و از نوشیدنی‌های بهشت بدو نوشانیده می‌شود و از چشمه سلسبیل آمیخته به زنجبیل می‌نوشد که با مشک و عبیری سربسته شده که پیوسته نشاط‌آفرین و سرورانگیز است. از نوشیدنی‌هایی پاکیزه در باغی روشن، با درختانی پربار می‌نوشد که هر کس از آن بنوشد، نه دچار سردرد می‌شود و نه مست و مدهوش می‌گردد.

این جایگاه کسی است که از پروردگارش بترسد و از نفس خویش برحذر باشد و آن نیز کیفر کسی است که معصیت پروردگارش نماید و نفس شیطانی او، نافرمانی آفریدگارش را برایش تزیین نماید.

منابع: بحارالانوار، علامه محمدباقر مجلسی (ره)، طبع ایران: ج77، ص 342ـ345، و طبع بیروت: ج74، ص340ـ343، حدیث شمارة 28؛ کتاب الرَّوضة در مبانی اخلاق (ترجمه جلد 77 بحارالأنوار)، سید عبدالحسین رضایی، ص 346ـ 350.

[1] . کانون فرهنگی مذهبی شهاب هدایت اصفهان.

[2] . الخرائج والجرائج، ج2، ص 740ـ 741؛ بحارالانوار جامع ایران، ج77، ص 342ـ 345؛ ترجمه جلد 77 بحارالانوار سید عبدالحسین رضائی، ص346ـ 350.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا