مردمآزاری
مردمآزاری
)وَالَّذینَ یُؤذُونَ المُومنینَ وَالمَؤمِناتِ بِغَیرِ مَا اکتَسَبُوا فَقَدِ احتَمَلُوا بُهتاناً وَ اِثماً مُبیناً([1]
و کسانی که مردان و زنان مؤمن را بیآنکه مرتکب عمل زشتی شده باشند آزار میرسانند قطعاً تهمت و گناهی آشکار به گردن گرفتهاند.
پیامبر گرامی6:
خَصلَتَانِ لَیسَ فَوقَهُمَا مِنَ الشَّرِّ شَیءٌ الشِّرکُ باللهِ وَ الضَّرُّ لِعِبَادِ اللهِ؛[2]
دو خصلت ناپسند است که بدتر از آنها نیست: شرک به خدا و آزار بندگان خدا.
عَلاَمَةُ الخَائِن فَأربَعَةٌ عِصیانُ الرَّحمَنِ وَ أذَی الجِیرَانِ وَ بُغضُ الأقرَانِ وَ القُربُ إلَی الطُّغیان؛[3]
نشان خائن چهار چیز است: سرپیچی از دستور خداوند رحمان، آزار همسایگان، نفرت از یاران و تمایل به بیدادگری و ستم.
کُفَّ أذاکَ عنِ النّاسِ؛ فإنّهُ صَدَقةٌ تَصدَّقُ بِها عَلی نَفسِکَ؛[4]
به مردم آزار نرسان، که بیآزاری صدقهای است که برای خودت میپردازی.
امام علی7:
یُستَدَلُّ عَلَی المُرُوَّةِ بکَثرَةِ الحَیاءِ وَ بَذلِ النَّدَی وَ کَفِّ الأذَی؛[5]
برای مروّت و آدمیت به بسیاری شرم و حیا و بذل احسان و عطا و بازداشتن آزار و ایذاء استدلال شده است. (چنانکه از روایت استفاده میشود آزار دادن دیگران، به دور از جوانمردی و انسانیت میباشد.)
مَن کَفَّ أذَاهُ لَم یُعَانِدُه [لَم یعَادِهِ] أحَدٌ؛[6]
هر کسی که بازدارد اذیت خود را از دیگران، دشمنی نمیکند با او کسی.
عَادَةُ الأشرَار أذِّیةُ الرِّفَاقِ؛[7]
عادت بدان، آزار کردن رفیقان است.
عَادَةُ اللِّئامِ وَ الأغمَار أذِّیةُ الکِرَامِ وَ الأحرَار؛[8]
عادت لئیمان و جاهلان آزار کردن کریمان و آزادگان است.
فَإنَّ اللهَ سمیعٌ دَعوَة المُضطَهِدینَ و هُوَ لِلظّالِمینَ بِالمِرصادِ؛[9]
برای تغییر و دگرگونی نعمت خدا و شتاب بخشیدن در خشم و انتقام او، هیچ چیز کارگرتر از ظلم نیست؛ زیرا خداوند دعای ستمدیدگان را میشنود و همواره در کمین ستمگران است.
امام صادق7:
نَعوذُ بِاللهِ یا أبَا بصیرٍ أن تَکونَ مِمَّن لَبِسَ إیمانَهُ بِظُلمٍ، ثُمَّ قالَ: اُولئِکَ الخوارجُ و أصحابُهُم؛[10]
پناه میبریم بر خدا، ای بابصیر، از اینکه جزء کسانی باشی که ایمانشان را با ستم درآمیختند. سپس فرمود: اینان خوارج و هم مسلکان آنها هستند.
[1] . سوره احزاب، آیه58.
[2] . تحفالعقول، ص56.
[3] . تحفالعقول، ص40.
[4] . بحارالانوار: 75/ 19/ 54.
[5] . غررالحکم و دررالکلم، ص258.
[6] . غررالحکم و دررالکلم، ص465.
[7] . غررالحکم و دررالکم، ص431.
[8] . غررالحکم و دررالکم، ص645.
[9] . نهجالبلاغه، نامه 53.
[10] . بحارالانوار، ج69، ص153.